zarbol-masal-mihanfal-com

    روزی ملانصرالدین دید، عده ای از بچه ها در میان محله شلوغ کرده اند. به منظور اینکه آنها را متفرق کند و گوش خود را از داد و فریادهای جانخراش آنها، آسوده سازد، خطاب به آنها گفت: سر بازار سیب مجانی پخش می کنند.

    بچه ها شروع به دویدن کردند. عده ای هم به دنبال آنها بنای دویدن را گذاشتند. ملا ابتدا ایستاد و از اینکه تیر تدبیرش به هدف اصابت کرده بود، بنای خندیدن را گذاشت ولی پس از آنکه قدری خندید، ناگهان آن فکر برای او پیش آمد که مبادا خود من هم اشتباه کرده باشم و خبری که به بچه ها دادم، مقرون به حقیقت باشد و در این صورت بهره ای به خود من نرسد!

    و به مجردی که این فکر از خاطرش گذشت! پاشنه گیوه ها را ورکشید و خودش هم به دنبال بچه ها و مردم دیگر رو به سوی بازار، بنای دویدن را گذاشت. وقتی کسی دروغ های خود را باور کرده باشد، این مثل را می آوردند.


    Post Views:
    ۳۵۱

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت دانلودرایگان – مسیدا محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
قدرت گرفته از : بک لینکس